نشستم کنار بخاری.....
یعنی در حقیقت خوابیدم کنار بخاری...
از درد و خستگی خوابم نمیبره...
همیشه همین طوره...خستگیم که از حد و وقتش خارج بشه دیگه خوابم نمیبره....
دلم برای تو تنگ شده...خیلی وقت گذشته از زمستونی که سردیش به گرمی شعله ی توی چشمای تو باخته بود....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
گفت ماه رو ببین چه قشنگه امشب...امشب شب چاردهه انگار....
نگاه کردم....چه قدر روشن و قشنگ بود....داشت بین ابرا حرکت میکرد و میدرخشید....
گفت ولی شکلش یه جوریه....
گفتم اره...انگار دمپایی زدن تو سرش....
هار هار هار زدیم زیر خنده و توی تاریکی راهمونو ادامه دادیم....
فک میکردیم تا همیشه جوونیم....
فک میکردیم تا همیشه کنار همیم...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
دیدن اسم تو روی این صفحه ی کوچیک....
مثل دیدن انعکاس نور خورشید توی یه برکه ی قشنگ و صافه...
توی یه روز پاییزی....زیر سایه ی یه درخت سبز و بلند....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
قرار بود پیام بدی که اخر هفته همو ببینیم...
پیام ندادی...پیام ندادم....
تمام اخر هفته تو تخت بودم....پشت پنجره ی بخار زده...
دلایلم برای تکاپو و بیداری کافی نبود....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی